{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Monster

Last part
@ قربان،برای اینکه خانم رو برگردونید،اون تنها راهه
+نه جیمز نمیتونم،نباید به دنیای به این خطرناکی پا بزاره
@ ولی چاره‌ای ندارید قربان‌،بهم اعتماد کنید،مطمئن باشید خود خانم هم راضی تره،لطفا
+یعنی هیچ راهی نیست که ا/ت برگرده؟اون از یه فرشته هم معصوم تره،چجوری تبدیلش کنم به هیولایی مثل خودم؟
@ برای اینکه بتونی بازم به خانم برگردی نیازه که خون‌آشام بشه هیونجین،دقیقا برای اینکه بهت ثابت کنم بهت وفادارم منو تبدیل به خون‌آشام کردی،الان نوبت ا/ته،وفاداریشو بهت ثابت کرد،الان نوبت توعه که برش گردونی به زندگی،مطمئن باش ا/ت حاضره هر کاری کنه تا پیش تو برگرده،سریع باش هیونجین،وقتو تلف نکن
+ولی آخه...
@ دوست داری ا/ت برگرده یا نه؟
+آره
@ پس معطل نکن،سریعتر انجامش بده،وقت نداریم
هیونجین بلند شد، دور جسد بی‌جون ا/ت یه دایره کشید
دستبندی که پدرش توی شرایط فوق اضطراری بهش داده بود رو دستش کرد،دستبندی که فقط دوبار فرصت استفاده ازش رو داشت،و فقط برای مراسم تبدیل خون‌آشام این دستبند به کار میومد
بعد از خوندن چندتا ورد و گرفتن اجازه از کسی که به اصطلاح خداشون بود،
کنار جسم بی جونت زانو زد و تورو توی بغل گرفت
+ببخش منو قلبم،ولی برای برگردوندنت مجبورم
موهاتو از گردنت کنار زد و با یه نفس عمیق دندون نیششو وارد گردنت کرد و اون محلولی که با وارد شدن حتی یه قطره ازش تو خون یک نفر تبدیل به خون‌آشام میشه،وارد گردنت کرد
بعد از تموم شدن محلول،دور دایره روشن شد،یه نوری از قلب ا/ت به بیرون تابید،توسط یه نیروی نامرئی بالا رفت و در حال تقلا کردن بود،تقلا برای پذیرفتن هویت جدیدش
دوتا دندون نیشش دراومد،تمام سیستم بدنش تبدیل شد به سیستم بدن یه ومپایر(دیگه حوصله ندارم خون‌آشام بنویسم دیگه میگم ومپایر🎀)
توسط همون نیروی نامرئی اروم به پایین اومد،بعد از چند دقیقه با سرفه ای چشمهایی که الان درست عین چشمای برق گرفته هیونجین بودن رو باز کردی
_ه...هیون.
+جان دلم ملکه؟جان دلم قشنگم؟
_من...من... زندم؟چرا انقدر حس عجیبی دارم؟
+تو الان یکی از ما شدی،ببخشید که...
حرفاش با بوسه ای که روی لباش گذاشتی تموم شد
جیمز خیلی وقت پیش از اتاق رفته بود و الان کلی زمان داشتید تا دلتنگی‌تون رو برطرف کنید
اون شب،تو به طور کامل برای اون شدی(😈به به ات ومپایر شد همه خجالتش ریخت)
و قصه‌ی عشقتون،باهمه‌ی پَستی و بلندیاش،به یکی از عاشقانه ترین داستانی که تاحالا خونده بودی تبدیل شد
چند سال بعد:
توی جنگل داشتی تعقیبش میکردی،منتظر یه فرصت مناسب بودی
گردشای شبانه‌ات با هیون که هیچجوره برات تکراری نمی‌شدن
با یه حرکت سریع و خفن طعمه رو گیر انداختی و هیون رو صدا کردی
نیش هاتو توی گردن قربانیت فرو کردی و الان راه برای تغذیه شما دوتا باز شد
دستشو به حالت بزن قدش اورد بالا و گفت:الحق که ملکه خودمی دخترم
و این هم پایان قصه‌ی پر فراز و نشیب این زوجِ مجنون هم...
نظرتونو بگید ممنون میشممم💗💋
دیدگاه ها (۲۰)

ادامه P6._جانم؟بدون حرف اضافه ای بوسه ای رو شروع کرد،از شوق ...

P6جیمز:راستش...یه راهی هست...ولی مطمئنم اگه آقا به هوش بیان ...

"سرنوشت "فصل ۲ P,8...ا/ت : حیحی .... شما ها لباس نمیخاین ؟؟....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط